تبليغاتX
دست نوشته های من

يک شکايت بزرگ

 

مدت زيادي از زمان ازدواج شان مي گذشت و طبق معمول ، زندگي فراز و نشيب هاي خاص خود را

داشت. يك روز ، زن كه از ساعات كاري شوهر عصباني بود و همه چيز را از هم پاشيده مي ديد زبان به

شكايت گشود و باعث نا اميدي شوهر شد.

مرد پس از يك هفته سكوت همسرش ، با كاغذ و قلمي دردست به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هر آن

چه را كه باعث آزارشان مي شود بنويسد و در مورد آنها بحث و تبادل نظر كنند . زن كه گله هاي بسياري

 داشت بدون اين كه سر خود را بلند كند شروع كرد به نوشتن . مرد نيز پس از نگاهي عميق و طولاني به

 همسر ، نوشتن را آغاز كرد . يك ربع بعد با نگاهي به يكديگر كاغذ ها را رد و بدل كردند. مرد به زن

عصباني و كاغذ لبريز از شكايت خيره ماند ، اما زن با ديدن كاغذ شوهر ، خجالت زده شد و به سرعت

 كاغذ خود را پاره كرد . شوهرش در هردو صفحه اين جمله را تكرار كرده بود : دوستت دارم عزيزم .

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:2 توسط ناهید |

بال هايت را كجا گذاشتي ؟

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو

نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم .

اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .


  انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .


  پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟


  انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .


  پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته

خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست

داشتني .


  پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست

است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .


  پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد

آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .


  آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده

بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .


  راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟


  انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا

گذاشت و گريست !!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:32 توسط ناهید |

 

 

 

·      قصد سفر کرده دلت راهی شدی می خواهی بری

·      کهنه شده دلم برات رفتی سراغ دیگری

 

·      فکر میکنی اگه بری دنیا به اخر میرسه

·      میمیره دل بدون تو  عمر دلم سر می رسه

·      فکر میکنی تو نباشی خواب توی چشمام نمی یاد

 

·      یا این دل دیوونه رو هیچ کی به جز تو نمی خواد

·      یه جوری جبران میکنم این همه خوبی تو رو

·      دل دیگه عاشق تو نیست عزیز من بزار برو

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:11 توسط ناهید |

نگاه

 

قابل توجه اقا پسرای دم بخت

 

آن روز صبح ايستگاه اتوبوس مملو از جمعيت بود. به زحمت سوار اتوبوس شدم و روي

 يكي از صندلي ها نشستم. پيرمردي كه سرپا ايستاده بود با حالتي خاص به من نگاه كرد و

سرش را به معني تاسف تكان داد. بي اهميت به نگاه او مشغول خواندن روزنامه شدم.


 
آن شب قرار بود كه با مادر و خواهرم به خواستگاري يكي از خانم هاي همكارم برويم.با يك

 سبد گل بزرگ به آنجا رفتيم. تمام مدتي كه آنجا بوديم از خجالت سرم را بالا نياوردم .پدر آن

 خانواده با ديدن من سرش را به حالت تاسف تكان داد، درست به همان شكلي كه در اتوبوس

 انجام داده بود

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:59 توسط ناهید |

آيا شما خدا هستيد؟

  در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي

ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از

آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند.

دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

 

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

 

 

«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»

 

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»

 

زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»

 

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:40 توسط ناهید |

تقسيم شادي

 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري

 

 بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه

 

 ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

 

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت

 

قرار گرفته باشد.

 دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل

 

و دوران خدمت سربازي وتعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

 

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام

 

مناظر بيرون را همان طورکه مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک

 

ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکرخود تجسم کند به سر مي برد.

 

  

 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن

 

شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي

 

ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي

 

کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

 

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته

 

در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه

 

سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز

 

سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

 

روزها وهفته ها گذشت

 

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با

 

بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته

 

بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند

 

پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت

 

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به

 

تختخواب کنار پنجره منتقل شود

 

پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش

بيمار اطمينان حاصل کرد

 

مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره

 

به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک

 

ديوار سيماني بود.

 

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره

 

براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو

 

وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته

 

که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.

موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي

 

رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران

 

شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد

 

داشت.

 

اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که پول

 

قادر به خريد آن ها نيست.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:3 توسط ناهید |

کرم و قورباغه

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود هيچكي نبود

 

آنجا كه درخت بيد به آب مي رسد ، يك بچه قورباغه و يك كرم همديگر را ديدند

 

آن ها توي چشم هاي ريز هم نگاه كردند …… و عاشق هم شدند

 

كرم ، رنگين كمان زيباي بچه قورباغه شد ،و بچه قورباغه ، مرواريد سياه درخشان كرم

 

بچه قورباغه گفت : من عاشق سر تا پاي تو هستم.

 

كرم گفت : من هم عاشق سر تا پاي تو هستم . قول بده كه هيچ وقت تغيير نميكني

 

بچه قورباغه گفت : قول مي دهم

 

ولي بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند . او تغيير كرد

 

درست مثل هوا كه تغيير مي كند

 

دفعه ي بعد كه آن ها همديگر را ديدند ، بچه قورباغه دو تا پا در آورده بود

 

كرم گفت : تو زير قولت زدي

 

بچه قورباغه التماس كرد : من را ببخش دست خودم نبود

 

من اين پاها را نمي خواهم …من فقط رنگين كمان زيباي خودم را مي خواهم

 

كرم گفت : من هم فقط مرواريد سياه و درخشان خودم را مي خواهم .قول بده كه هيچ وقت تغيير نمي كني

 

بچه قورباغه گفت : قول مي دهم

 

ولي مثل عوض شدن فصل ها ، دفعه ي بعد كه آن ها همديگر را ديدند ، بچه قورباغه هم تغيير كرده بود

 

دو تا دست در آورده بود

 

كرم گريه كرد : اين دفعه ي دوم است كه زير قولت زدي

 

بچه قورباغه التماس كرد : من را ببخش . دست خودم نبود . من اين دست ها را نمي خواهم …من فقط رنگين

 

 كمان زيباي خودم را مي خواهم .

 

كرم گفت : من هم فقط مرواريد سياه و درخشان خودم را مي خواهم .اين دفعه ي آخر است كه مي بخشمت

 

ولي بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند ؛ او تغيير كرد

 

درست مثل دنيا كه تغيير مي كند

 

دفعه ي بعد كه آن ها همديگر را ديدند او دم نداشت

 

كرم گفت : تو ، سه بار زير قولت زدي و حالا هم ديگر دل من را شكستي

 

بچه قورباغه گفت : ولي تو ، رنگين كمان زيباي من هستي

 

آره ، ولي تو ديگر مرواريد سياه و درخشان من نيستي . خداحافظ

 

كرم از شاخه ي بيد بالا رفت و آن قد به حال خودش گريه كرد تا خوابش برد

 

يك شب گرم و مهتابي ، كرم از خواب بيدار شد

 

آسمان عوض شده بود ،درخت ها عوض شده بودند .همه چيز عوض شده بود …

 

اما علاقه ي او به بچه قورباغه تغيير نكرده بود

 

با اين كه بچه قورباغه زير قولش زده بود ، اما او تصميم گرفت كه ببخشدش

 

بال هايش را خشك كرد .و بال بال زد و پايين رفت تا بچه قورباغه را پيدا كند

 

آنجا كه درخت بيد به آب مي رسد ، يك قورباغه ، روي يك برگ گل سوسن ، نشسته بود

 

…پروانه گفت : ببخشيد ، شمامرواريد

 

ولي قبل از اين كه بتواند بگويد : سياه و درخشانم را نديدين؟ قورباغه جهيد بالا و او را بلعيد

 

و درسته قورتش داد

 

با شيفتگي به رنگين كمان زيبايش فكر مي كند……

 

نمي داند كه كجا رفته……

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:45 توسط ناهید |

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:36 توسط ناهید |

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن

 

آدمای مهربون دروغ میگن

 

اونا که میگن تا همیشه دیوونتن

 

بذار بی پرده بگم به شما دروغ میگن

 

اونا که میان به این بهونه ها

 

ازتوی شهر قشنگ قصه هادروغ میگن

 

اونا که فدات بشم تکه کلامشونه

 

به تمام آسمونا به خدا دروغ میگن

 

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

 

تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن      به خدا دروغ میگن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:5 توسط ناهید |

 

 

هر كي تورا ازم گرفت الهي بيچاره بشه

روز قيامت كه رسيد مجرم اواره بشه

خدا كنه غم بياره  واسه تو ماتم بياره

وقتي كه عاشقش شدي به اين زودي كم بياره

تويي كه عاشقم بودي منو فروختي به چشاش

قسم مي خوردي بامني نشستي پاي گريه هاش

به اب اتيش ميزنم  فكرت بره از تو سرم

ميخوام فراموشت كنم  اما بازم  عاشق ترم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:57 توسط ناهید |